سمانه جان آیا تو واقعا خبر نداری یا واقعا نمیدونی که خود من تا صبح بیدار بودم و خسته رانند گی ...بودم
سمانه جان آیا واقعا تو نمیدونی که من بیشتر از ۱۰ ....۲۰ دقیقه وقت ندارم و باید برم سر کارو اینکه وسایلا رو بیار من میرم بخوابم در اون لحظه واژه مناسبی نبست
رسیدیم خونه و من وسایلا رو اوردم و تو دراز کشیدی و میگی بیا منو بغل کن و باید ۱۰ دقیقه بغلم کنی
سمانه جان من بارها و بار ها گفتم وقتی اینگونه نیاز ها رو بخوای به زبون بیاری خو این عمل رو لوس و بیمزه جلوه میکنه مثله این میمونه که من بگم سمانه باید منو بوس کنی
بوست کردم و خداحافظی کردم ولی تو نه تنها بوسم نکردی(البته من انتظاری ندارم مهم اینه که خودم بوست کردم)بلکه حتی یه کلمه به سلامت.مواظب خودت باش.یا چه میدونم برو دیگه بر نگردی خبرتو بیارن .بالاخره یه جوابی داره دیگه و تو همچنان دراز کشیده بودی
ساعت ۳ از محل کار اومدم درو باز کردم دیدم سمانه خانوم هنوز خوابه و همه وسایلا رو زمینه و اگه احتمالا همراه من یک مهمان یا نه اصلا یکی دیگه میامد خانه کلی آبرو ریزی میشد
بارها و بار ها امتحانت کردم اینکه تا موقعی که من سلام نکنم تو یک کلمه سلام از دهنت بیرون نمیاد حالا بقیه صحبتها مانند خسته نباشی و ... رو اغماض میکنیم خب سمانه جان منم دوست دارم نگاه تو مثل سحر به شب من بتابه دوست دارم از اینکه تو منتظرم بودی تا بام خونه روز بعد زودتر بیام
تلفن رو تنظیم کردم رو ساعت ۱۸:۳۰که بیدارم کنه تا برم واسه افطاری گرفتم خوابیدم و تو اومدی تو بغلم و میخوای که بغلت کنم.سمانه جان تو آیا واقعا خبر نداری که من ۲۴ ساعته نخوابیدم و الان نیاز به استراحت دارمو تو آیا نمیدونی من موقعی که خسته م چه نوع دراز کشیدنی بهم انرژی میده و انتظار داری به پهلو بخوابم و بغلت کنم؟
ساعت ۱۸۳۰ که تلفن زنگ میخوره یه کلمه اهههه که من همش بهت میگم از این اههه گفتن بدم میاد رو گفتی و بازم خوابیدی
نمازمو خوندمو لباسامو پوشیدم و اومدم ببوسمت تا برم و تو سرتو چرخوندی و نمیذاشتی ببوسمت
رفتم افطاری و خودم شام نخوردم و فقط در حد رفع تشنگی و چند لقمه نون و پنیر افطار کردم به دوستم گفتم شام خودمو به اضافه شام تو رو بزاره توی ظرف ۱بار مصرف رفتم توی اتاق و زولبیاو میوه و ...رو هم خودم برداشتم راه افتادم و توی راه شام خودمو دادم به اسماییل که ثوابی کرده باشم توی این ماه رمضونی دادم و سر راه یه خربزه هم واسه خونه گرفتم و رفتم گل فروشی یک شاخه گل رز خریدم و رسیدم خونه
اودم کنارت و وقتی بهت گفتم عیدت مبارک خانومم تو بعد از چند ثانیه فقط با یه صدای خیلی آروم که انگار مریض باشی گفتی مرسی
میوه و شام رو روی اپن گذاشتم گل رو هم که تو فقط با یه نگاه نامعلوم و با شانه بالا انداختن گفتی مرسی گذاشتم رو اپن و الانی که حدود ۳ ساعت از آن لحظه میگذره هنوز همونجا هستن
داستان رفتن و افطاری رو برات تعریف کردم و تو هم انگار داری به صحبتهای تخیلی برادر زداده م مجتبی گوش میکنی لبخندی مصنویی روی لبت بود
رفتم حموم دوش گرفتم و بیرون اومدم و لباسامو پوشیدم در حالی که تو وقتی از حموم میای ....بقیشو نمیگم
اومدم و فکر میکردم الان یه چیزی آماده کردی که بخوریم ولی هیچ خبری نبود و بعد از چند دقیقه یه چایی اودی و بازم خیره شدی به تلوزیون
خلاصه اینکه نمیدونم چیکار کنم
بگو از کجایی تو آشفته کاکل
که شور صدایی تو بغض بلبل
تبسم نکردی تحمل نکردم
تو شب گریه هامو نکردی تحمل
تو از قصه های کدوم سر زمینی
که بر قلب آدم تو حلوا ترینی
چو آهوی دشتی رمیدی دویدم
غبار تو را من نفس می کشیدم
بیا ببین نالههای من
به نیمه شب با خدای من
تو را مثل شبنم رو برگها نوشتم
دلم با تو خندید شدی سرنوشتم
چو آهوی دشتی رمیدی دویدم
غبار تو را نفس می کشیدم
چرا دل ندادی چرا دل سپردم
چرا بی تو زنده چرا از تو مردم
مثل قناری در قفس سوز تو را پرپر زدم
پنهون ز تو آتیش دل در زیر خاکستر زدم
بیا ببین نالههای من
به نیمه شب با خدای من
برچسب:
نویسنده: samar